73 زن بیوه وارد خانه شدند
همه لخت و زیبا روی
هیچ کدام را دوست نداشتم
جز زنی که مرا دوست داشت، آخری بود.
لخت شدم
حمام کردم
لباس پوشیدم
از حمام لذت بردم
مگر لذت چیز جز این است؟
هــــــــوق...
ازش پرسیدم: دوست داری بچه دار بشی؟
گفت: آره، دوست دارم «مادر» بشم.
تبریک میگم...
همه یک سال دیگر به مرگ نزدیک شدیم.
این عالیه!
شاید
مصیبتی در پیش است.
اتفاق ها معنی دارند٬
به معنی ِ آنها بیاندیشید!
بیایید به سطل آشغالها
دقیق تر بنگریم،
گرامیشان بداریم،
به آن ها عشق بورزیم؛
چرا که:
«هر آنچه ما نمیخوریم
میخورند.»
باران که میبارید
زمین خیس بود؛
تمام که شد
دیوانه بودم.
سیگارش را روسن میکند، با کبریت. فکر میکند: « اینجوری طعمش بهتر میشود». دراز میکشد، زیرسیگاری را روی شکمش میکذارد، دقیقاً روی مثانه. « وزن کم زیرسیگاری روی مثانه». با هر نفس بالا و پایین میرود. این به نظرش خوشایند است. هر بار که پک میزند نفس عمیقی میکشد. سعی میکند دود را به صورت حلقه بیرون بدهد. موفق نمیشود. فوت نمیکند، دهانش را باز میکند، دود به آرامی خارج میشود. میرقصد و بالا میرود. به روزِ پوچ و مسخرهای فکر میکند که با الافی گذرانده: « نُچ»
بعد از ظهر است، آفتاب هنوز غروب نکرده. آسمان سرخ. « قشنگه». بلند میشود. جلوی آینه میایستد. صورتش را تماشا میکند: ریش دو روزه، عینک، جوشی چرکین روی گونه: « نُچ». سیگار هنوز در دستش است. یاد شش سال پیش میافتد: توی حمام، جلوی آینه. همهی همکلاسیها ریش داشتند. هنوز ریشش کامل در نیامده بود. کو.سه بود. کسی گفته بود: « "مَنی" برای رشد مو خوبه». استمنا کرد. با دقت همهی منی ِ خودش را جمع کرد. با وسواس خاصی با انگشت اشاره و وسط دست راست آن را روی قسمتهایی از صورتش که دوست داشت ریش داشته باشد مالید. ماساژ داد تا خوب جذب شود. روی بالای لبش مالید. از بوی بد مورمورش شد: « اَه». تحمل کرد. حالا ریشش کامل شده بود. دستی به ته ریشش کشید. پوزخندی به این خاطره زد.
هوا روشن بود. دوست داشت هرچه زودتر شب شود. زمستان بود، پنجرهها را باز کرد. فکر کرد: « اینجوری تاریکی و شب راحت تر میتونه وارد خونه بشه». چهار زانو روی وسط فرش نشست؛ به انتظار شب. فکر نکرد. حرف نزد. سیگار نکشید. کاری نکرد. خیره ماند. مدتها گذشت. شب نیامد: « نُچ». سردش شد. بلند شد، پنجرهها را بست. به وسط قالی آمد. دستش را به عنوان تکیه روی مرکز قالی گذاشت تا بنشیند. هنوز کامل خم نشده بود: « صدای خش خش» اطرافش را نگاه کرد. چیزی ندید. مدتی همانطور ماند، بی حرکت. برایش جالب بود که بفهمد صدای چیست. خسته شد. بیشتر خم شد. « صدای خش خش». جهت را تشخیص داد: کنار کتابخانه: یک سوسک بود. به پشت روی سرامیک افتاده بود. فکر میکند: « احتمالاً روی کتابها راه میرفته که افتاده. شاید هم مطالعه میکرد!» بالهایش را باز و بسته میکرد، دست و پا میزد. شاخک هایش به سرعت تکان میخوردند. به شدت تلاش میکرد، میخواست به حالت اول برگردد. هدفش مشخص بود: « حداقل یک بار دیگر روی پاهایم راه بروم.» دو زانو کنارش نشست. دیگر دست و پا نمیزد، خسته شده بود. فکر کرد: « سرامیک لیزه، واسه همین نمیتونه برگرده. احتمالاً پشت سوسکها هم لیزه.» دوست داشت امتحان کند. چندشش شد.
بلند شد، سیگاری روشن کرد، بالای سر سوسک آمد. یکی از سرگرمیهای همیشگیاش این بود که به آهنگی گوش کند و سیگار بکشد. حالا دوست داشت تلاش سوسک را تماشا کند. با صدای خش خش سیگار بکشد. سوسک ساکت بود: « نُچ». خاکستر سیگار را روی شکمش تکاند. سوسک به شدت دست و پا زد. « خوبه». «صدای خش خش». به سیگار پک عمیقی زد. حالا علاوه بر برگشتن میخواست خاکستر سیگار را هم از روی خودش کنار بزند. موفق نشد. آرام تر شد. از دو زانو نشستن خسته شد. بلند شد. « شب شده». با اینکه پنجرهها بسته بود شب تمام خانه را فرا گرفته بود. تاریک بود. دراز کشید، به سیگار کشیدنش ادامه داد. فکر کرد: « مفید ترین کاری که میتونم بکنم اینه که بگیرم بخوابم». سیگارش تمام شد. بلند شد که از یخچال آب بخورد. قبل از اینکه به یخچال برسد بطریای که میخواست از آن آب بنوشد را انتخاب کرد: بطریِ ویسکیای که حالا داخلش آب بود. سبز بود. یخچال درست کنار کتابخانه بود. «چقدر تاریکه». درست اطرافش را نمیدید. کورمال کورمال به سمت یخچال رفت. « صدای قِرچ». چراغ را روشن کرد: سوسک بود. توانسته بود برگردد، یک متر راه رفته بود، رسیده بود جلوی یخچال. لِه شده بود، مرده بود: « نُچ». درِ یخچال را باز کرد. بوی بدی به صورتش زد: بوی یخچال. بطری ویسکی خالی بود. سرش را تکان داد. در را بست. رفت دستشویی، مسواک زد، توی رخت خواب دراز کشید. دلش به حال سوسک سوخت. چراغ روشن بود. عینکش را درآورد. چشمانش را مالید. پتو را روی بدنش کشید: تا زیر گلو. غلطی زد. چشمانش را بست. همه جا تاریک شد. ترسید. چشمانش را باز کرد. چراغ سوخته بود: « نُچ». خوابش برد.
صبح شد. توی رخت خواب سیگارش را روشن کرد. سیگارِ ناشتا را دوست داشت: طعم گس، سوزشِ زبان. به طرف دستشویی رفت. جلوی آینه ایستاد. نگاهی به صورت پف کردهاش انداخت. « موهای ژولیده». به سمت در دستشویی برگشت: پای سوسک را دید. توسط هفت- هشت تا مورچه به سمت لانهاشان کشیده میشد: « نُچ». دستی به ریش سه روزهاش کشید. سرش را تکان داد. وارد دستشویی شد. در را پشت خود بست.
کنار پنجره بایست
جهان را بنگر؛
جهان ِ پیش رویت،
جهان ِ پس از خودت:
چیزی به جز
« تاریکی ِ یک اتاق ِ تاریک ِ بی چراغ
در انتهای کوچهی بعد»
نخواهی دید.
سَرم درد میکند بدجور
مثل بدن درد پس از یک هم آغوشی طولانی؛
به قصد بچه دار شدن
یا بچه دار نشدن.
تازگیها
کشف کردم
تمام لذت هم آغوشی
برای سیگاریست که بعد از آن خواهم کشید؛
و نه بچه دار شدن
یا بچه دار نشدن.
سِرُمی به مغزم زدهاند
برای اینکه تیر میکشد بدجور؛
بَستریام کردهاند در جهان
گوشهای در کنار روانیها
نه به خاطر سَر دردم
به جرم زنده بودن؛
و نه بچه دار شدن
یا بچه دار نشدن.
برای چه زِنده کنم کودکی را
( که به جرم زنده بودن
سرش گیج میرود بدجور)
بعد از شروع دختری باکره به بوسیدنم؛
به قصد بچه دار شدن
یا بچه دار نشدن.
بی خیال
سیگاری بیافروز
ای ستاره افروز
پُک بزنیم برای آرامش مغزم
یا کم کردن عمرم؛
و نه بچه دار شدن
یا بچه دار نشدن.
پاییز
بادهای سرد نمناکش را
میکشاند به روی افکارم.
یخ میزنند
صداهای بی بنیاد
در مغزم.
سالها گذشت
ولی
هنوز
دستهای سرد و لرزان امیدم
را
هیچ چیز
حتی نوازش هم نمیدهد.
خرد شدن برگی خشک،
زیر پای راست:
صدای مرگ...
پاییز هم گذشت.
مثل همیشه کلید در قفل میچرخد و در را باز میکند. وارد خانه میشوم. لباسهایم را عوض میکنم. دست و رویم را میشویم و به این فکر میکنم که بعد از ظهر را چگونه بگذرانم. چیزی غیرعادی توجهم را به خود جلب میکند، بوی بدی در خانه پیچیده است: بوی مردار.
به دنبال منشاء بو میگردم: زیر تخت، توالت، سطل زباله، گوشه و کنار خانه... پیدایش میکنم: به نظرم بو از قفس قناریام است که روی کف قفس بی حرکت افتاده و من را نگاه میکند. چوبی نازک از گل خشکیدهی کنار پنجره میچینم و از لای میلههای قفس به وسیلهی دو انگشت شست و اشاره با دقت عبور میدهم. میترسم از اینکه صدمهای به او بزنم. به آرامی چوب را روی شکمش میگذارم و تکان کوچکی میدهم. بلافاصله چوب را بیرون میکشم. با ترس خیره نگاهش میکنم: به نظرم بدنش خشک بود. باز هم چوب را داخل میکنم و با شدت بیشتری تکانش میدهم؛ جسد میچرخد و آن طرفش که پوسیده و کرم افتاده نمایان میشود. بوی گند بالا میزند و حالم را بد میکند. آبی به صورتم میزنم و فکر میکنم: خیلی وقت است که مرده. نمیفهمم چرا؟ پنجرهها را باز میکنم، قفس را تمیز میکنم و جسدش را با دقت در باغچه خاک میکنم: بدون هیچ نشانی. میایستم و به قبرش نگاه میکنم: فقط قسمت کوچکی از خاک که مشخص است کنده شده نشانگر قبر اوست. فکر میکنم: دوست دارم قبر من هم همینطور باشد. وارد خانه که میشوم هنوز بوی مردار میآید.
مینشینم و خیره به نقطهای روی دیوار نگاه میکنم. از دیروز هیچ چیز به یاد ندارم. هرچه فکر میکنم میبینم که آخرین خاطرهام از گذشته مربوط به شش ماه پیش است: تولدم بود و فقط پُست از طرف دختری - به عنوان هدیه - بستهای آورده بود؛ دختری که چند سال پیش با او دوست بودم و یک روز وقتی با هم توی پارک نشسته بودیم... یادم نمیآید چه شد که جدا شدیم! فقط میدانم که هدیه تولدم قناریای بود که امروز جسدش را خاکسپاری کردم. به مغزم فشار میآورم و فکر میکنم که دیروز چگونه گذشت؟ یا هفتهی پیش؟ نمیدانم اصلا ً این شش ماه گذشته است یا نه؟ امروز دیروز است یا فردا؟ به نظرم میآید که دیروز هم همینجا نشسته بودم و فکر میکردم. انگار که تمام این شش ماه عین هم بوده، یک روز بوده. « ولی امروز فرق میکند»: امروز قناری مرده. شاید هم دیروز مرده بود، یا شش ماه پیش... بلند میشوم و قدم میزنم. جلوی آینه میایستم. هیچ چیز غیر عادی در چهرهام وجود ندارد. پنجرهها هنوز باز است. بدنم سرد است مثل جسد. هنوز بوی مردار می آید.
کنار پنجره میایستم. پرده را کنار میزنم، گرد و خاکی از آن بلند میشود ولی اهمیت نمیدهم. به بیرون نگاه میکنم: به گلهای خشکیدهی روی لبهی پنجره، به شاخههای خالی از برگ درخت حیاط، به درخت پر برگ حیاط همسایه، به مرد و زن جوانی که دست در دست هم به سمت انتهای بن بست میروند. آسمان پوشیده است از ابرهای سیاه. به پشت به دیوار کنار پنجره تکیه میدهم. هنوز بوی مردار میآید.
لباسم را میپوشم و بیرون میروم تا هوایی عوض کنم. هوا مه آلود است. کوچهها آشنا هستند ولی چیزی را به یادم نمیآورند. انگار فقط در اینجا زندگی میکردم و هر روز از اینجا رد میشدم. مثل خوابی که قبلا ًً دیده باشم: بعضی افراد به نظرم آشنا میآیند. اینجا هم بوی مردار میآید. جلوی دماغ و دهانم را میگیرم. در چهرهی عابرینی که از کنارشان عبور میکنم هیچ تغییری دیده نمیشود، مثل اینکه فقط من این بو را استنشاق میکنم! از کنار دکهای رد میشوم که گلهای مصنوعی میفروشد. فروشندهای با چهرهی سفید، چشمانی باز و مژههایی بلند، با لبخندی که تمام دندانهای به ظاهر سالم و ردیفش را نمایان میسازد، درست به چشمانم نگاه میکند و با شلنگی که در دست دارد گلهای مُردهاش را آب میدهد. لباس دلقکها را به تن دارد. همچنان خیره نگاهم میکند. من هم با تعجب و ترس به وجود مضحک و ترسناکش نگاه میکنم. با خودم میگویم: چه مرد مضحک و پوچی، درست مثل مُردهها. این عبارت خیلی برایم آشنا میآید. باز هم به خانه نزدیک میشوم. برای اینکه از شر این افکار مزخرف خلاص شوم تصمیم میگیرم بقیه راه را تا خانه بدوم. هنوز بوی مردار میآید.
نفس زنان جلوی درب خانه میایستم. کلید را از جیبم بیرون میآورم و وارد قفل میکنم: ولی نمیچرخد. بیشتر تلاش میکنم. بی فایده است، نمیچرخد. روی زمین مینشینم و به در تکیه میدهم. باز هم بوی مردار توجهم را جلب میکند. اطرافم را نگاه میکنم: به دنبال سطل آشغالی، مرداری، مدفوغ یا میوهی گندیدهای... ولی چیزی پیدا نمیکنم. ناگهان با ترس به خودم نگاه میکنم. بوی خودم است: بوی مردار. پس از سکونی طولانی – بدون هیچ فکری – بلند میشوم تا برای باز کردن در تلاش کنم. کلید دیگری را وارد قفل میکنم: باز نمیشود. دوباره امتحان میکنم، با شدت بیشتری: مثل همیشه کلید در قفل میچرخد و در را باز میکند. وارد خانه میشوم. لباسهایم را عوض میکنم. در خانه بوی عجیبی میآید: بوی مردار. اطرافم را میگردم: ناگهان قفس قناریام توجهم را به خودش جلب میکند...
Hey you, out there in the cold
Getting lonely, getting old
Can you feel me?
Hey you, standing in the aisles
With itchy feet and fading smiles
Can you feel me?
Hey you, dont help them to bury the light
Don't give in without a fight.
Hey you, out there on your own
Sitting naked by the phone
Would you touch me?
Hey you, with you ear against the wall
Waiting for someone to call out
Would you touch me?
Hey you, would you help me to carry the stone?
Open your heart, I'm coming home.
But it was only fantasy.
The wall was too high,
As you can see.
No matter how he tried,
He could not break free.
And the worms ate into his brain.
Hey you, out there on the road
always doing what you're told,
Can you help me?
Hey you, out there beyond the wall,
Breaking bottles in the hall,
Can you help me?
Hey you, don't tell me there's no hope at all
Together we stand, divided we fall.
Pink Floyd
در پناه تیک تاک ساعت و صدای تنبور،
به تو میاندیشم.
در کنار گل خشکیده و صدای مگس،
به تو میاندیشم.
به همراه صدای باد و دختر همسایه،
به تو میاندیشم.
اتاق را بوی شاش و عرق جوانی تازه به بلوغ رسیده پر کرد؛
و من 1984 بار به تو اندیشیدم...
ئیدم...
دم...
مممم...!
و 1984 بار به سوال تو
که خنیدی و پرسیدی:
« پول بهتر است یا ثروت؟»
و حالا...
ایستاده بر مرکز گل قالی
فریاد میزنم: « مرگ بهتر است
ای جندهی بغدادی.»
دارم به این فکر میکنم که وقتی یه متنی رو تو دلم میخونم، حنجرم هم کار میکنه یا فقط مغزم کار میکنه؟
به دنبال زنی میگردم؛
که در آغوشش،
به آرامــــی
و با عشقی چند ساعتــــه
موسیقی «بقاء نسل» بنوازم؛
تا بوجود آمدنم را بفهمم.
وسپس مرگ را تجربه کنم
وبه هم خوابگیِ «کرمها و باکتریها»ی تجزیه کننده بروم؛
لعنت به این زندگی سگی؛ همین.
می مکم پستان شب را
وز پی رنگی به افسون تن نیالوده
چشم بر خاکسترش را با نگاه خویش می کاوم
از پی نابودی ام دیری است
زهر می ریزد به رگهای خود این جادوی بی آزرم
تا کند آلوده با آن شیر
پس برای آن که رد فکر او گم کند فکرم
می کند رفتار با من نرم
لیک چه غافل
نقشه های او چه بی حاصل
نبض من هر لحظه می خندد به پندارش
او نمی داند که روییده است
هستی پر بار من در منجلاب زهر
و نمی داند که من در زهرمی شویم
پیکر هر گریه ‚ هر خنده
در نم زهر ‚ است کرم فکر من زنده
در زمین زهر می روید گیاه تلخ شعر من
سهراب سپهری